سراب عشق دیرینه

  این منم
یک زن تنها مغرور بازنده در شب
از سراب عشق دیرینه
جلوه ام زیباست
لیکن از درون خسته ام  بیداد
فریاد خواهد زد 
 جان من لبریز

از تمنای حماقتهای دیروزیست
پشت من لرزان
 از فرداهای غمگین پریروزیست
اینکه او زیباست یا مسحور
اینکه او نیکو سرشت است و فریبنده
نمیدانم  
اینکه جاری در درون ذهن و قلب و چشم او هستم ؟
یا که او آیا مرا با خود
 کجا ؟ !
 تا خورشید خواهد برد؟ ؟
نمیدانم ...!
کودک قلبم تمام لحظه ها
حس وجود جاری اش خواهد

 




 

/ 2 نظر / 19 بازدید
رضا مصلح

؟؟؟!!![متفکر] ............................. فکر کنم یک سالی باید روی این شعر فکر کنم تا بتونم نظر در خوری بگذارم. موفق باشی[گل]