در گذر سایه ها

روز اول سایه هامان شد پدید

در میان پنجره آوای دلها را شنید 

روز دیگر دستها شد ناپدید 

 چشمها لبخند را دیگر ندید

روز بعدش سایه هامان میگریخت   

ازمیان پنجره مهتاب ریخت

سایه ها دلهای ما را همچو باد

گم نموده در هجوم تند باد

/ 5 نظر / 10 بازدید
رضا مصلح

و در گذر سایه ها هیچگس از ما نپرسید چه بر سر مهتاب و پنجره آمد وقتی که پرنیان لبخند چشمهامان دیگر تنها یک خاطره بود... -------------------------------------------- زیبا بود مثل همیشه مثل احساست [گل]

فرزاد

میان پرنده و پرواز، فراموشی بال و پر است. در چشم پرنده بینایی است: ساقه به بالا میرود. میوه فرو می افتد. دگرگونی غمناک است. .... .... .... .... پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است. .... .... سرشاری اش قفس را میلرزاند.

فرزاد

:) بیداری ات را جادومی زند، سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید. و-قصه نمی پردازم- در باغستان من، شاخه بارور خم میشود، بی نیازی دست ها پاسخ میدهد.

جامد

افرین خیلی زیبا بود، راستی چرا روز اول سایه هامان شد پدید، روز دیگر دست ها شد ناپدید. آآآآآآآآآآاه از این دل حرف دلمو میگم!!!