عشق محال

سخن از سادگی لهجه ی اوست

که درآن روح بزرگ

خبر از عمق صداقت دارد

خانه ی امن دلش

حکم آرامش قلبم دارد

سخن از عشق محال

که علی رغم همه تندیها

سایه افکند به جانم آرام

و نپرسید چرا

سخن از گونه ی خوشبخت من است

که پر از بوسه ی روءیائی ذهنی تنهاست

که مرا از خود من دوستترم میدارد

سخن از عقربه هاست

سالیانی شتابنده ی تلخ

که مرا زودتر آورد  جهان

که چرا ؟ او چقدر دیر آمد

سخن از یک من و توست

که چنین زود چرا ما شده است

آفتاب است ولی در شب  ,ماه

او که همسایه ی سرمای غریبم شده است

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
رضا مصلح

اونقدر اين شعر زيباست كه من ترجيح مي دم تنها به يك جمله كوتاه بسنده كنم: بي نظير بود[گل][گل][گل]

گونجی

سلام خیلی[گل][گل][ماچ][قلب] مو فق باشی عزیزم