سکوت باران

شعر و ادبیات و هنر

مناجات (بداهه)
نویسنده : مژگان صحراگرد - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
 

 دلم لرزید ، طوفانی به پا شد
دلم لرزید ، چشمانم فدا شد
دلم لرزید ، لبهایم ثنا شد
دلم لرزید،دستانم دعا شد
در این ترسیدنم ،اما دلی بود
دلی ساده،دل بی کینه ای بود
در آن دوران ولی نامردمی بود
جفا،سنگین دلی،دشمن کمین بود
شب و دشمن به هم پیوند خوردند
دلی بی دردسر پردرد کردند
به چشمم خشم و وحشت تحفه دادند
به روحم رنج و غصه هدیه دادند
دلم در حسرت ماهی غمین شد
دو چشمم دور از مهر زمین شد
دودست از هرچه بود و هست شستم
در آن عالم به تعظیمش نشستم
به عشق دلبری والا رسیدم
از آن بالا به والایی رسیدم
شدم عاشق شدم زائر چو حاجی
بدون کعبه و احرام و ساقی
دلا درعاشقی باید غمین شد
به دور از غل و غش باید چنین شد