سکوت باران

شعر و ادبیات و هنر

(2013 ) Happy new year
نویسنده : مژگان صحراگرد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
 


 
 
۱۳ دی ماه سالمرگ پدر شعر نو نیما یوشیج
نویسنده : مژگان صحراگرد - ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱
 

۱۳ دی ماه سالروز آرامش جاودان پدر شعر نو،نیما یوشیج بزرگ

 53سال پس از خاموشی نیما
سیزدهم دی ماه سال ۱۳۹۱ سالروز پنجاه و سومین سال آرامش جاودان نیمای بزرگ را گرامی میداریم.

روحش شاد یادش گرامی خاطره اش ماندگار باد 

ترا من چشم در راهم 
شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم...

زمستان ۶ ۳ ۱۳

 

 


 
 
سالروز "فروغ فرخزاد" گرامی باد
نویسنده : مژگان صحراگرد - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱
 

روحش شاد و یادش گرامی

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
 با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

(فروغ فرخزاد - عروسک کوکی)